به گزارش مشرق، کانال تلگرامی اندیشکده تهران نوشت:
۲۳ سال پیش در چنین روزهایی، جرج بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا با آغاز جنگ عراق، مهمترین رویداد سیاست خارجه آمریکا در قرن ۲۱ را رقم زد. این جنگ در دورانی به وقوع پیوست که پس از فروپاشی شوروی، آمریکا در اوج قدرت خود بود و میتوانست به صورت یکجانبه اهداف بینالمللی خود را تعقیب کند؛ اما در نهایت به کابوسی برای آمریکا تبدیل شد. آمریکا نه تنها نتوانست دموکراسی پایداری در این کشور ایجاد کند، بلکه قدرتگیری القاعده در عراق، حجم بالای تلفات نظامیان آمریکایی در کنار افزایش نفوذ ایران در منطقه، جنگ عراق را به نمونهای از شکست تبدیل کرد که همچنان پرسش درباره چرایی آن مطرح است.
جنگ عراق و رئالیسم
اگرچه ۱۱ سپتامبر نقطه شروعی بر جنگ بوش علیه به اصطلاح تروریسم بود؛ اما نمیتوان آن را علتی برای آغاز این جنگ دانست. حمله به برجهای دوقلو کشتگان بسیاری بر جای گذاشت. با این وجود نه القاعده، نه عراق و نه پس از آن ایران تهدید وجودی برای آمریکا در خاک خودش یا در منطقه نبودند. در واقع، آمریکای پساجنگ سرد در جهان بیرقیب محسوب میشد. افزون بر این، به دلیل جنگ نخست خلیج فارس در زمان بوش پدر که به نیروی نظامی و زیرساختهای عراق آسیب شدیدی وارد کرد و سیاستهای بیل کلینتون (مهار دوگانه ایران و عراق، تحریمهای اقتصادی فلجکنندۀ و نظارتهای بینالمللی هستهای و تسلیحاتی) این کشور خطری برای منافع آمریکا در منطقه نبود.
انگیزه تسلط بر منابع نفتی
مسئله کنترل ذخایر نفتی خاورمیانه، حداقل در سطح افکار عمومی آمریکا و جهان مهمترین علت حمله به عراق در نظر گرفته میشود. پس از بحران نفتی ۱۹۷۳، یکی از پایههای اساسی سیاست آمریکا در منطقه، تضمین انتقال نفت و گاز بوده است. علت اصلی جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس علیه عراق نیز حمله این کشور به کویت و کنترل منابع نفتی آن توسط صدام حسین بود. علاوه بر این موارد، نامۀ اندیشکده نومحافظهکار PNAC (پروژه قرن جدید آمریکایی) در ۱۹۹۸ به بیل کلینتون نیز دلیلی دیگر برای اهمیت مسئله نفت در آغاز جنگ عراق در نظر گرفته میشود. برخی از امضاکنندگان نامه که سه سال بعد به کابینه بوش ملحق شدند به صراحت از تهدید صدام برای عرضه جهانی نفت و لزوم سرنگونی حکومت سخن میگفتند.
با این حال، به نظر میرسد نفت نمیتواند علت اصلی جنگ باشد. نخست، در صورتی که هدف آمریکا کنترل ذخایر نفتی عراق میبود، باید مسیر شرکتهای آمریکایی را برای سرمایهگذاری در زیرساختهای این کشور پس از سقوط صدام فراهم میکرد؛ اما این اقدام صورت نگرفت. دوم، امنیت عرضه جهانی نفت مسئله تازهای نبود. دولت بوش پدر نیز به همین دلیل به عراق حمله کرد، اما به هیچ وجه سراغ سرنگونی صدام نرفت. در دولت کلینتون نیز سیاست مهار دوگانه به جای تغییر رژیم دنبال شد. بنابراین، باید پرسید در دولت جدید بوش چه عاملی تغییر کرده بود؟
نومحافظهکاران و انگیزههای ایدئولوژیک
میتوان گفت مهمترین متغیر در سیاست خارجه تهاجمی بوش، نومحافظهکاران و رویکرد ایدئولوژیک آنها بود. پس از فروپاشی شوروی، راهبرد گسترش جهانی لیبرال دموکراسیها به ایده محوری سیاست خارجه آمریکا تبدیل شد و در دوران بوش به اوج خود رسید. نومحافظهکاران که اساساً جهان را در دوگانه خیر-شر میدیدند، باور داشتند که تهدید اصلی برای آمریکا کشورهای به اصطلاح یاغی هستند که نمیخواهند در چارچوب نظم جدید جهانی قرار بگیرند.
اینکه عراق، کره شمالی و ایران (نه سایر کشورهای غیر دموکراتیک) به اهداف اصلی این راهبرد تبدیل شدند چند دلیل داشت. نخست، ویژگیهای آخرالزمانی باور نومحافظهکاران و اوانجلیکالها در دولت بوش و پیونده خوردن راهبرد آنها با اولویتهای منطقهای اسرائیل و لابی آن، ایران و عراق را به اهداف اصلی تبدیل کرد. دوم، همانطور که بالاتر ذکر شد، این کشورها نمیخواستند در نظم جهانی جدید به رهبری آمریکا نقش داشته باشند. همچنین، ایدئولوژی کمونیستی، تهدید کره شمالی را برای آمریکا برجسته میکرد.
جنگ عراق، نمادی از نقطۀ اوج و در عین حال آغاز افول ایدههای نومحافظهکاران در سیاست خارجی آمریکا بود که آثارش همچنان قابل مشاهده است. مردم آمریکا که پیش از ۲۰۰۳ بسیار از آن طرفداری میکردند، پس از آن به طور کل با آغاز هر جنگی به طور مستقیم توسط آمریکا مخالفت کردند. همچنین جایگاه سیاست خارجه آرمانگرایانه در میان مردم به شدت آسیب دید. نومحافظهکاران نیز نسبتاًٌ قدرت کمتری در دولتهای بعدی جمهوریخواهان پیدا کردند که این امر در دولت ۲۰۲۵ ترامپ بسیار پررنگ شده است. این جنگ به پایان رسید؛ اما همچنان آمریکا با آثارش دست و پنجه نرم میکند.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.